تبليغاتX
مامان نگین
خاطرات مامانی و پسری- آشپزی - شعر و اذبیات
سلام پسر خوب مامان و بابا چند وقتیه که چهار دست و پا میره و حسابی شیطون شده. قربونش برم الهی!!! اوایل که کوچولو تر بودی سینه خیز میرفتی اما حالا ماشاالله مردی شدی واسه خودت. راستی دیروز یعنی 11 مرداد تولد پسر خالت ارمیا بود. پسرم ارمی تو رو خیلی دوستت داره. بزرگتر که شدی حسابی با هم بازی میکنید. مامان فدای اداهای جدیدت بره. هر روز صبح زود بیدار میشی و بابا جونو بیدار میکنی تا تو رو به در در ببره. وقتی برات شعر میخونم قشنگ گوش میدی و دست میزنی. منم از همیشه بیشتر عاشقت میشم. پسرم مامان میگه . فدای ماما گفتنت برم که بابا جون کلی حسودی کرد وقتی اول گفتی مامان.مامانو بابا تو رو خیلی دوستت دارند گلم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط نگین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 14:56  توسط نگین  | 

سلام امروز بعد از چند وقت فرصتی شد که بیام و برای وروجک خودم خاطره بنویسم. پسرک شیطون من حسابی واسه خودش راننده شده و با روروئکش همه جای خونه می گرده. و از همه بیشتر هم به آشپزخونه علاقه داره.!! یکی نیست بگه وروجک تو آشپزخونه چی میخواهی دیگه؟ خودشو تو شیشه رفلکس گاز میبینه کیف میکنه. ماشین لباس شویی رو هم هنوز تکلیف خودشو باهاش روشن نکرده. یه وقت ازش میترسه گاهی هم باهاش دالی بازی میکنه. خلاصه بلایی شده این پسر که نگو و نپرس. تازه پشت رل ماشین بابا جونشم میشینه!!!! منم عاشق همین شیطونیی های باحالشم. خیلی دوستت دارم امیر حسین جان. خدایا شکرت که این نازنین پسرو به ما دادی.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 13:58  توسط نگین  | 

سلام

وای که امروز چه روز خوبی بود, من و امیر حسین جون و بابایی  به همراه آی سودا رفتیم پارک شهر.


جای همتون خالی بود که ببینید گل پسرم چه بازی میکرد!!!! از سرسره و تاب گرفته تا الکلنگ رو خیلی


حرفه ای و با ذوق و خنده  بازی میکرد. هزار ما شاالله انگار نه انگار که تازه هفت ماهش تموم شده!!!


و در ضمن بار اولشه که سوار اینجور چیزا میشه!!! من و بابا جونم کیف دنیا رو می کردیم.


پسر گلم ,خنده هات آدمو سر حال می یاره. اللهی که همیشه لبات خندون باشه.


مامان و بابات انقدر از بازی کردنت ذوق زده شدن و انقدر برای بقیه تعریف کردن که قرار شده


فردا همگی دست جمعی بریم پارک تا همه بازی کردنت رو تماشا کنند.


اونی که هر روز بیشتر عاشقت میشه: مامان کفلی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:45  توسط نگین  | 

با سلام به دوستان عزیز می خوام براتون یک خاطره از زمانی که امیر حسین جونم تقریبا یک ماهه بود بنویسم. پسر گل ما خیلی زودتر از موعد دنیا اومد یعنی همینکه هشت ماه تموم شد.و نتیجه اینکه فسقل ما واقعا کوچولو بود. 2 کیلو و 300 گرم. خلاصه اینکه پسری انقدر کوچولو و ظریف بود که همش گوشهاش تا میخورد و لوله میشد. آخه از بس نرم و لطیف بود. و مامان نگینم که حساس!!!!!!!!!!! گفتیم خدایا چه کنیم چه نکنیم؟ هر کس نظری داد و نتیجه نظرات این بود که: بله وقتی بچه گوشش تا میشه باید چند روزی گوشش رو صاف کنید و چسب بزنید تا همونطور بمونه و درست بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چشمتون روز بد نبینه ما بلا نسبت شما عقل کم هم این کارو کردیم. الهی بمیرم واسه بچم. طفلکی کلی درد کشید تا با هزار ترفند جور و واجور مثل خیس کردن چسب و قیچی کردن ......... تونستیم چسبها رو بکنیم. و بماند که مامانش چقدر دلش ریش شد و دردش اومد. و چه وجدان دردی گرفت. و بماند که چقدر به جونش قر زدند. خوب جوانی و بی عقلی و بی تجربگی. و نتیجه اخلاقی اینکه: 1- به حرف هر کسی نباید گوش داد. 2- اگر گوش بچتون تا میشد خودش درست میشه. نشه هم همینطوری قشنگه!!!!!!!! 3-همیشه هم فکری و مشورت جواب مثبت نمی ده. پس زحمت کشیده گاهی هم خودتان فکر کنید!!! (نترسید از ذخیره فسفر مغزتان چیز زیادی کم نمیشود) 4- و از همه مهمتر اینکه: عقل هم چیز خوبیه!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:53  توسط نگین  | 

سلام به همگی امروز می خوام در مورد شکمو بودن پسر گلم که الحق و الانصاف در این مورد به مامانش رفته براتون بگم. عزیزک من, وقتی ما میخواهیم غذا یا میوه بخوریم انقدر نگاه میکنه و جیغ میکشه که ما کوفتمون میشه. در حالی که من همیشه فبل از غذای خودمون به پسرم غذا میدم که سیر باشه. ولی فایده نداره و معمولا مجبور میشیم کمی از غذامون بهش بدیم. مخصوصا وقتی هندوانه بخوریم. وای که چی کار می کنه!!!!!! خلاصه اینکه غذا خوردن ما هم فیلمی شده از دست این وروجک. امیر حسین جان, عزیزم اگه یه کم دیکه صبر کنی میتونی همه چیز بخوری فدات شم. عاشقتم که مثل فرشته ها خوابیدی تا مامان بیاد واست خاطره بنویسه. دددددددوووووووسسسسسسستتتتتتت دددددددااااااارررررررممممممم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:44  توسط نگین  | 

پسر گلم امیر حسین جان  تولدت مبارک عزیزم

امیدوارم در تمام زندگیت موفق و سلامت و خوشبخت باشی .

بابایی همیشه کنار تو ومامان گلت هست و مواظبتون خواهد بود .


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:55  توسط نگین  | 

پسر خوبم امیر حسین جان مامانی, امروز تولد 7 ماهگیش بود. من و بابا جونش صبح بردیمش قد و وزن. و از اینکه همه چیز عالی بود ,کلی خوشحال شدیم. پسر گلم ماشاالله 8 کیلو شده. فداش بشم. امروز عصر هم وقت دکترش بود و دکتر گفت که عزیز دلم از هر نظر عالیه و من و بابایی کلی شارژ شدیم. خدایا شکرت. راستی مامان کفلی امروز واسه گل پسرش کیک شکلات و فندوق هم درست کرده بود. (البته گلم ,به نام تو به کام ما) خلاصه پسری ما کلی هم کادو از مامان بزرگ و عمو و زن عموش گرفت. به مناسبت دندون در آوردنش و تولد هفت ماهگیش. آخه گل پسرم , در تاریخ 7/7/87 ساعت 7 صبح با قد 47 پس از هفت سال انتظار به دنیا اومده !!!!!!!!!!!!!! وامروز هم تولد 7 ماهگیش بود!!!! اینه!!! هیشکی مثل پسرم نمی تونه این همه 7 پشت هم ردیف کنه. دوستت دارم پسرم. تولدت مبارک.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:52  توسط نگین  | 

گل پسرم خوابید و مامانی اومد تا براش یه خاطره از کوچولوتری هاش که هنوز این وبلاگ متولد نشده بود در کنه!!!!

امیر حسین جان,گل من,وقتی دو ماهه بودی یه روز که من و بابا جون داشتیم پوشاکت روعوض می کردیم یهو دیدیم که بد جوری داری گریه میکنی.

خیلی ترسیده بودیم و نمیدونستیم مشکل از کجاست. تو هم بی وقفه جیغ

می زدی وما در به در دنبال علت.

خلاصه بعد از کلی تحقیقات دامنه دار, نتیجه نهایی این بود که:

بعله, آقا زاده موهاشونو کشف کردند و هنگام تعویض لاستیک پنچر خود( منظور همان پوشاک خیس است) میل شدیدی به کشیدن چهار تا شوید نو رسته خویش

دارند.!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:24  توسط نگین  | 

سلام به شکموها

دوست جونهای مثل خودم شکمو منتظر باشند که به زودی تو این قسمت براتون انواع دستورهای آشپزی رو میزارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:8  توسط نگین  |